پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت روستای عربی. لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
هر هفته یک داستان از بچه های روستا(قسمت پنجم)
نوشته شده در سه شنبه 24 آذر 1394
ساعت : 11:37 ب.ظ
نویسنده : آقای لطیفی نیا
Image result for ‫عکس نجاری‬‎

پسرک نجار

 

روزها سپری می شد، انگار کسی از  زندگیش رفته بود. پسرک  نجار معروف شهر،  در حسرت تنهایی خویش غوطه ور بود، پیتر ، تنها آرزویش، داشتن یک زندگی بی دغدغه و سرشار از محبت بود، اما حیف  که  روزگار برگ زندگیش را  چنان ورق زده بود، که ناچار شد باقیمانده زندگیش را به تازیدن اسب آرزوهایش بگذراند.

در شهرش فلورانس معروف بود به پیتر رنده، چون با رنده اش تمام مجسمه های چوبی را رنده می کرد و از برق صیقل مجسمه هایش چشم هر آدمی را خیره می کرد.

روزی از روزها پیتر تصمیم گرفت برای دوست  دوران  کودکیش، کریستینا یک مجسمه چوبی سیندرلا بسازد. کریستینا هم بازی و  همسایه پیتر بود. کریستینا با موهای طلایی رنگش و چشمان آبیش بزای پیتر یاد آور غروب  خورشید  در منتهی  علیه  دریاچه  شهر فلورانس بود. کریستینا  در یک بوتیک لباس  فروشی متعلق به خانم کیزا کارمی کرد. شاید باور کردنش برای پیتر سخت بود، خانم کیزا در عین حال که آرام و ساکت بود بعضی از مواقع با آن عینک  دایره ایش ترسناک می شد و آدمی را به فکر عجوزه های  قرون وسطی می انداخت.  خانم  کیزا این بوتیک را از شوهرش که طی جنگ جهانی دوم کشته شده بود به ارث برده بود. بوتیک پر بود از لباس های قشنگ وزیبا که همه اهالی شهر فلورانس برای یک دفعه که شده بود در آن قدم نهاده بودند و خرید کرده بودند.

یکی از دلواپسی پیتر این بود که خانم کیزا از رابطه او با کریستینا راضی نبود و همیشه سعی می کرد که چوب لای چرخ رابطه آنها کند و با بهانه های مختلف سعی داشت که بین آنها فاصله بیندازد. قضیه از این قرار بود که خانم کیزا می خواست کریستینا مجرد بماند و همیشه در اختیار او باشد و دلش نمی خواست که کریستینا با کسی باشد و یا ازدواج کند.

شب ها بعد ازکار، کریستینا دور ازچشم خانم کیزا سراغ پیترمی رفت و تا صبح  با هم صحبت از آرزوهایشان می کردند .ازخونه، ازبچه های خیالیشان، ازرابطه خانوادگیشان و مسخره خانم کیزا با آن عینکش می کردند. قلب پیتر فقط برای کریستینا می تپید.

یک روزغروب بعد ازکار، پیترداشت حساب وکتاب کارش را انجام می داد که فهمید دارایی هایش خوب است که خودش یک بوتیک بزند. یک  جرقه ای در ذهنش روشن شد، فردای آن روز رفت  و گشت یک مغازه خالی توی وسط  شهر پیدا کرد و مراحل قراردادش را انجام داد.هفته بعدش  به شهر میلان رفت و انواع لباس های  زیبا و قشنگ و فریبنده را خرید و به مغازهش آورد و آنها را  به طور خاصی در ویترین مغازه جای داد. یک شب که کریستینا به خونه اش آمده بود، ماجرا را به او گفت و صبح  فردای آن روز کریستینا  تو بوتیکی که روی سر در آن با تابلوی زیبا نوشته شده بود " پیت لاو "مشغول به کار شد و آن گفته های قبلشان را  به واقعیت تبدیل کردند و این بود زندگی که با صداقت و عشق آغاز شده بود ...


:: برچسب‌ها: داستان , روستای عربی , عربی , نویسنده ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Can you have an operation to make you taller? سه شنبه 14 شهریور 1396 07:30 ق.ظ
Wow, that's what I was searching for, what a material! present here at this web site, thanks
admin of this web page.
manicure چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 11:34 ب.ظ
Why people still use to read news papers when in this
technological globe the whole thing is existing on net?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر