تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی روستای عربی - هر هفته یک داستان از بچه های روستا
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت روستای عربی. لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
هر هفته یک داستان از بچه های روستا
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان 1394
ساعت : 11:57 ب.ظ
نویسنده : آقای لطیفی نیا
 از این هفته،  یک داستان که نوشته یکی از نویسندگان روستا است جهت مطالعه داستان دوستان نمایش داده می شود  .دوستانی که در مورد داستان نظری دارند می توانند در قسمت نظرات، مطالب خود را جهت انتقال به نویسنده بنویسند . نظرات شما مایع دلگرمی و راهنمایی ما خواهد بود 

بزرگوارانی که اهل نوشتن هستند می توانند از طریق ایمیل و واتس آپ داستان های کوتاه خود را جهت انتشار  درسایت روستا ارسال نمایند
ایمیل:alireza1367@mail.com
شماره واتس آپ: 09170862578
 داستان این هفته 

Image result for ‫کربلا‬‎
آتش حق

ظهر شده بود،توانای ایستادن روی پاهایش را نداشت وتنها زمزمه زبانش شهادت وپیوستن دررکاب پدر و جد عزیزش بود. اسب وفادارش هم از بس که بر دشمن تاخته بود، آثار خستگی و تشنگی را می توان درچهره اش مشاهده نمود. حالاتنها مانده بود با هزاران تفکر و اندیشه، با دهها خیمه نشین که می دانست در چنگال یزیدیان آسایش نخواهند داشت..........


همان طور که روی اسبش نشسته بود و شمشیر را تکیه گاه قامت رعنای خود کرده بود به خوابی خوش فرو رفت، خوابی که حاکی از رفتن به دیدار پدر و مادر و پیوستن به  معبود بود ، در خواب دید که جد بزرگش او را فرا می خواند و دعوت می کند که به سویش بیاید. با چهره ای گشاده ازخواب بیدارشد و با دیدن صحنه نبرد وخیمه هایی که عمودهایش با شهید شدن تک تک یاران رو به زمین خم شده بود، شدت ناراحتیش را فزونی یافت، واقعاٌ هم درد داشت،**درد بی کسی**.

ظهرعالم سوز درتاریخ بشریت ثبت شد،همانند روزی که یحیی بن ذکریا به شهادت رسید. آفتاب از شدت خشم چنان گرم شده بودکه زمین رامی سوزانید. پیکرهای پاک 72 کبوترعاشق زیرسم های اسبان یزیدیان داشت له می شد.

دردناک است تفکر اسارت خانواده، برای آخرین باربه خیمه سرا رفت و با گلویی پراز بغض و چشمانی اشک بار با نگاهی که مخصوص خودش  بود خداحافظی کرد و با صمیمی ترین یار و همراهش  خواهر مهربانش، تمام سفارشات بعد از شهادت را انجام داد و خواهر به سفارش مادر خوب و بزرگش ،او را تا آخرین لحظه رها نکرد. امام حسین(ع) خواهرش را درآغوش گرفت و برای آخرین بارنگاهی به او کرد.

قهرمان، آن یگانه مرد راستی پا در رکاب ذوالجناح گذاشت و در عین تنهایی و با هزاران امید و آرزو پا درعرصه آوردگاه گذاشت و این نبرد که نبرد حق علیه باطل بود، حق تنها و باطل در لباس ریا و تزویر و با هزاران نیرنگ و فریب بود، شهادتین را خواند و پس از پند و اندرز با  سپاهیان به ظاهر حق، آنها را به راه راستین دعوت نمود وبا افشا کردن مکر اهریمن زمان خویش نتوانست این کوفیان سنگدل را به آن حقیقت درست دعوت کند و با آنها وارد جنگ تن به تن شد.

دلاوری های شیر مرد تاریخ زبانزد عام و خاص بود و تعدادی از این کوردلان را به درک واصل نمود. بعد ازآن که تعداد زیادی ازآنها را کشت نقشه شوم فرماندهان سپاه شیطان اجرا شد و آن دوره کردن امام با ورزیده ترین سربازان بود و این تنها راهی بود که آن امام راستین و بر حق را به شهادت برسانند. بعد از شهادت امام آن شوم ترین نقشه که در آن زمان رسم بود اجرا کردند و آن بریدن سر مبارک آن بزرگ مرد تاریخ بود. اینجا بود که این روز در گستره  زمان و مکان ماندگار شد تا بشریت امروز رمز پیروزی را از این واقعه بگیرد.


نویسنده: صیاد معصومی


لطفا نظر خود را بنویسید


:: برچسب‌ها: نویسنده , داستان , کوتاه , داستان کوتاه , روستای عربی , عربی , ارسال داستان ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What do you do when your Achilles tendon hurts? سه شنبه 14 شهریور 1396 09:02 ق.ظ
Definitely imagine that which you said. Your favourite reason appeared to be at the net
the easiest factor to understand of. I say to you, I certainly get annoyed while other folks consider concerns that they plainly do not know
about. You controlled to hit the nail upon the top and defined out the
whole thing with no need side effect , other people can take a signal.
Will probably be again to get more. Thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر